
مثل خیلی از روزهای دلگیر
دیگه،مثل خیلی از لحظه هایی که احساس کردم باید چیزهایی رو بیرون بریزم...الان هم
چنین احساسی دارم.چیزی بهم میگه باید مغزم و قلبم رو از هرچیزی که آرامشم رو به هم
میریزه تخلیه کنم.
اما هرچی فکر میکنم،میبینم چیزی واسه بیرون ریختن نیست جز تکرار.همینه
که داره روحمو داغون میکنه....
توی این روزهای معمولی که آسمونش هر روز یه رنگه،هواش یه جوره،راه
هایی که میریم و برمیگردیم تکراریه...و خیلی چیزهای دیگه
این وسط تنها چیزی که میشه ازش نوشت عشقه...
اما هر طرف نگاه میکنی دلی شکسته،غروری زیر پا له شده یا خرده های تیز قلبی که شکستی
روحتو زخمی میکنه....
شاید به خاطر تصویری که توی ذهنم از عشق ساختم،خیلی پرتوقع به نظر
میرسم.منظورم اینه که به هر طرف نگاه میکنم چیزی نمیبینم که این تصویر رو خوب
توصیف کنه.این جاست که من میمونم و کلی سوال توی ذهنم که این احساس معجزه
گر که همه دارن ازش دم میزنن چیه؟راستی اگر میتونی جوابمو بدی ،یا علی !منتظرم
خب از این خستگی ها که بگذریم باز هم میرسیم ....
به چی؟
ای بابا معلومه باز هم تکرار!
یادمه بچه که بودیم نه بهتره بگم بچه که بودم تو رویاهام خیلی نقاشی
های رنگی داشتم...نقاشی هایی که خودم از آینده میکشیدم...حالا هم یه عکس های سیاه
سفیدی مونده! میبینم که همه از دور خوش بود.هرچی نزدیک تر میام میبینمچیزی جز یه
ابر نبود که با یه نسیم سرد گم شد و رفت...
نیومدم که اینا رو بنویسم....اومدم بگم خوشحال باشیم که آسمون هنوز
آبیه هر چند یه کم قهوه ای شده،کوچه ها هنوز خاطره دارن با این که عوض شدن،ادمای خوب هنوز پیدا میشن هرچند یکم بد
اخلاق شدن،بچه ها هنوز هم بچه ن فقط یکم زود بزرگ میشن، آرزوهامون ....
و آرزوهامون هنوز فقط آرزو هستن...
شاید هنوز باید به حرف سهراب عزیز گوش داد))زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من وتو برود))
زندگی زیباست؟
با وجود پیرمردی در جوی
که معلوم نیست هنوز هم دود را دم و بازدم میکند یا نه؟
موج تصویر عروسک در نگاه خیس دخترکوچک
یا صدای لرزان پسر بچه که میکوبد در گوش آدمکها
آدمکها هم که وقت فکر کردن ندارند
چه رسد گوش کردن به
صدای خسته ی فرشته ای کوچک
پاییز با رنگ زرد نوجوانی که آن قدر نان خورده ضعف کرده
معده ی ناچیز و لبریزش
یا خش خش صدای اعتراض
از دهان هایی که که از ترس حتی نمیجنبند
صدای باد و باران را کسی نشنود انگار راحتی بسیار بیشتر
احساس خواهد شد
پس همان بهتر ،صدای خسته و نالان افکار پریشان گوش کردن
چه قدر خسته اند روزهای بیچاره از این پوچی
که هر روز تکرار میشود با آهنگ فکر ما
بس است دیگر
هجویات من نمیتواند تکرار را زیر و رو سازند...
با این حرف ها نه باران امید میبارد
نه ساز باد می آید
نه رنگ حرفها و فکر
ها سبز و آبی خواهند شد..
و نه فریاد سکوت آدمها
دل نشین خواهد شد.
بگذریم...تکرار هم شاید زیباست.