فصل سرد آرزو

و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

زنی که هیچ چیز او را خوشبخت وراضی نمیکند

فرشته ای که پشت ظاهر مصومش روزها ولحظه ها با شیطان دوستی ودشمنی میکند

این منم در آستانه ی فصلی که سرمایش را با تمام وجود احساس میکنم

سرمای مرگ و نابودی...

همانند پرنده ای بی بال در تاریکی شبانه ی یک جنگل

هر لحظه پوچی را عمیق تر نفس میکشم

تاریکی آینده ای که در انتظار من است درخشان تر از خورشید پیش چشمانم روشن است

ظرافتهایم را به باد میسپارم ...

برهنه از هر آرزویی ناخواسته سوار بر ابر زمان به سوی تقدیر میروم.

بی روح وبی احساس...

نه درد نه غم و نه گرمای اشک هایم را احساس نمیکنم

این جا همه چیز مبهم است و وجودم را چیزی را طلب نمیکند.

اما نه چیزی هست که به آن نیاز دارم یک آغوش...

آغوشی که مرا دقایقی محکم بفشارد مثل کسی که با من وداع میکند یا کسی که اندکی نگران من است...

حیف حیف که همیشه با باد هم آغوش بوده ام و اوست که مرا به این پوچی میخواند.

من میروم که بمیرم هر چند سالهاست مرده ام

سالهاست روح من در قفس است

و سال ها وسالهاست که نفس نمیکشم ،خوشحال نمیشوم و نمیخندم

روزی که آرزوهایم مرد من نیز مردم

این یک افسانه ی عاشقانه نبود

ته مانده ی یک احساس بود

خلاصه ای از نابودی بود

این منم زنی که دنبال سایه هاست

سایه ی آرزوهای برباد رفته اش !!!!!

انتقام

این جاسقف من سکوت است
وهر دم از پنجره سایه ی ترس مسگذرد
و جز پوچی چیزی را نفس نمیکشم
من از درک تصویر خویش
از درک این ابهام
این نابودی که هیچ نشانی از فنا در آن دیده نمیشود
عاجزم
سهم من اشک نخواهد بود
از عشق برای من قفس نتوانی ساخت
این ها همه فسانه های وهم و تاریکی است
روح من چون شاخ های پیچک
تا بی نهایت
از حرکت بازنخواهد ایستاد
مگر روزی که زمستان ما را از حرکت بازدارد
شکستن من مساوی با مرگ توست
هیچ آینه ای بدون انتقام نخواهد شکست!

سلامی دوباره

سلام دوستای عزیزم

من برگشتم ولی با کلی شرمندگی به خاطر این مدت که نبودم

تو این مدت همه نظراتتونو خوندم ولذت بردم وقول میدم به تک تکتون سر بزنم .

دوستتون دارم وعاشقتونم

منتظر مطالب جدید هم باشید

راستی با این که خیلی دیر شده ولی سال جدیدتون هم مبارک

به این میگم عشق واقعی

 


هر روز صبح باید بلند شی

با نوک پا بری آشپزخونه

برام یه استیک درست کنی

بیاری برام تو رختخواب

بری بیرون کار کنی

مزدتو درسته تقدیمم کنی

باید بدنمو با روغن خوشبو مشت و مال بدی ،

بادبزن بیاری بادم بزنی

بدویی کلیسا ،

زانو بزنی و بگی :

« خدایا  ، ممنون که این مرد رو به من دادی .»

 

من به این میگم عشق واقعی

واقعی و شیرین

البته این عشقی نیست که دارم

ولی این عشقیه که لازم دارم.

 

می خوام غروبا که برمی گردم خونه

یه غذای خوب و کافی آماده باشه

شراب و قرقاول بریون

بهم بگی : « شل ، این سوزیه ،

این هم نل ، هردوتاشونو برای تو آوردم

به عنوان هدیه  برای تو »

 

من به این میگم عشق واقعی

واقعی و شیرین

البته این عشقی نیست که دارم

ولی عشقیه که لازم دارم

 

اگه کسی به من اتهام زد

که بازنش ریخته م رو هم و ،

اسلحه شو به طرفم نشونه گرفت ،

دلم می خواد بپری وسط

تا گلوله بخوره تو قلب خودت

وقتی می افتی زمین و داری میمیری

دلم می خواد نگام کنی و بگی ،

« شل ببخشید که فرشتو کثیف کردم ،

لطفا فقط جسدمو بنداز بیرون . »

 

من به این میگم عشق واقعی

واقعی و شیرین

البته این عشقی نیست که دارم ،

ولی این عشقیه که لازم دارم .

ما خدا را داریم!

تو که در باور مهتابی

عشق رنگ دریا داری

فکر امروزت باش

به کجا مینگری؟

زندگی ثانیه ایست

وسعت ثانیه را میفهمی؟

میشود مثل نسیم

بال در بال پرستو

بوسه بر قلب شقایق بزنیم

هیچ کس تنها نیست

ما خدا را داریم.......

من دلم میخواد بمونم.ولی نه!نمیتونم.

من دلم میخواد بمونم واسه ی خاطر نازت. آره دنبال بهونم واسه موندن.

ولی نه من نمیتونم!

من پر از دلیل برای پر گرفتن از سکوت این قفس!

پرم از بهونه واسه پریدن حتی شده بی هم نفس!

من میرم منو ببخش سهم تو از موندن من چیزی جز بغض نمیشه

مهربونیهات واسم دلیل موندن نمیشه....

تکرارش نکن برام حرف هایی رو که میزنی هر روز و هر شب تو گوشم...

میدونم دوستم داری فدای احساس تو شم!

ولی من باید برم...

نه که بی رحم باشم،نه که از سنگ باشم...

به خدا طاقت موندن ندارم.

دیگه من طاقت سوختن ندارم...


چشم من نمیدونم که چرا گره نمیخوره تو چشم نازت؟

من پراز کینه و نفرت ،من کجا ؟توو قلب غم نوازت...؟

دستامو قفل میکنم تو دست تو ولی انگار کلید این حس بد داره بازش میکنه

هی میخوام از تو بخونم! فکر رفتن داره شعرامو نوازش میکنه!

میدونم که دلت شنیدن صدامو هر لحظه خواهش میکنه!

نمیدونم داری باور میکنی رفتنمو یا که بازم داری روحرفات پافشاری میکنی؟

داری دوباره خاطره هامو توی ذهنت خوب تصور میکنی؟

کاشکی فهمیدن احساس پریشونی من واسه قلب مهربونت سخت نباشه نازنین!

من دارم میرم گلم.فقط همین!

میدونم که توی قلب مهربونت هنوزم واسه بخشیدن من یه جایی هست...


بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پس کی این سکوت خواهد شکست؟؟


آرزوهایم را انگار سالهاست پیدا نمیکنم.....میبینم و جز تاریکی انگار نیست.میشنوم ولی به جانم نمینشیند...سخت است.باور داشته باش سخت تر از هرچیزی ست که باشی و بودنت را حتی خودت احساس نکنی.حبس شدم در زندانی که دیوار هایش را غرور ساخته و میله هایش را پوچی روزها و ساعت هایی که میگذرد.

تصویری از آزادی و دنیای بیرون ندارم.پس انگیزه ای نیست برای رهایی جز چشم هایی که شاید روزی احساسی را که درونشان موج میزند باور کنم.شاید!
از لمس این تکرار خسته ام...دستانم محتاج لطافت است...لطافتی مثل لطافت باران...گونه هایم نوازش نسیم را میخواهد و قلبم گرمایی که ذوب کند یخ های وجودم را...
من منتظرم...منتظر نشانه ام...نشانه ای برای پرواز...برای شکستن  زنجیرها!
منتظر میمانم...
امروز رفت
فردا نیز میرود
فردا ها آمدند
دیروزها رفتند...
وهیچ جز خاطره ای از آن نماند...

مبهم

مثل  خیلی از روزهای دلگیر دیگه،مثل خیلی از لحظه هایی که احساس کردم باید چیزهایی رو بیرون بریزم...الان هم چنین احساسی دارم.چیزی بهم میگه باید مغزم و قلبم رو از هرچیزی که آرامشم رو به هم میریزه تخلیه کنم.

اما هرچی فکر میکنم،میبینم چیزی واسه بیرون ریختن نیست جز تکرار.همینه که داره روحمو داغون میکنه....

توی این روزهای معمولی که آسمونش هر روز یه رنگه،هواش یه جوره،راه هایی که میریم و برمیگردیم تکراریه...و خیلی چیزهای دیگه

این وسط تنها چیزی که میشه ازش نوشت عشقه...

اما هر طرف نگاه میکنی دلی شکسته،غروری  زیر پا له شده یا خرده های تیز قلبی که شکستی روحتو زخمی میکنه....

شاید به خاطر تصویری که توی ذهنم از عشق ساختم،خیلی پرتوقع به نظر میرسم.منظورم اینه که به هر طرف نگاه میکنم چیزی نمیبینم که این تصویر  رو خوب  توصیف کنه.این جاست که من میمونم و کلی سوال توی ذهنم که این احساس معجزه گر که همه دارن ازش دم میزنن چیه؟راستی اگر میتونی جوابمو بدی ،یا علی !منتظرم

خب از این خستگی ها که بگذریم باز هم میرسیم ....

به چی؟

ای بابا معلومه باز هم تکرار!

یادمه بچه که بودیم نه بهتره بگم بچه که بودم تو رویاهام خیلی نقاشی های رنگی داشتم...نقاشی هایی که خودم از آینده میکشیدم...حالا هم یه عکس های سیاه سفیدی مونده! میبینم که همه از دور خوش بود.هرچی نزدیک تر میام میبینمچیزی جز یه ابر نبود که با یه نسیم سرد گم شد و رفت...

نیومدم که اینا رو بنویسم....اومدم بگم خوشحال باشیم که آسمون هنوز آبیه هر چند یه کم قهوه ای شده،کوچه ها هنوز خاطره دارن با این که  عوض شدن،ادمای خوب هنوز پیدا میشن هرچند یکم بد اخلاق شدن،بچه ها هنوز هم بچه ن فقط یکم زود بزرگ میشن، آرزوهامون ....

و آرزوهامون هنوز فقط آرزو هستن...

شاید هنوز باید به حرف سهراب عزیز گوش داد))زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من وتو برود))

زندگی زیباست؟

با وجود پیرمردی در جوی

که معلوم نیست هنوز هم دود را دم و بازدم میکند یا نه؟

موج تصویر عروسک در نگاه خیس دخترکوچک

یا صدای لرزان پسر بچه که میکوبد در گوش آدمکها

آدمکها هم که وقت فکر کردن ندارند

 چه رسد گوش کردن به صدای خسته ی فرشته ای کوچک

پاییز با رنگ زرد نوجوانی که آن قدر نان خورده ضعف کرده معده ی ناچیز و لبریزش

یا خش خش صدای اعتراض

از دهان هایی که که از ترس حتی نمیجنبند

صدای باد و باران را کسی نشنود انگار راحتی بسیار بیشتر احساس خواهد شد

پس همان بهتر ،صدای خسته و نالان افکار پریشان گوش کردن

چه قدر خسته اند روزهای بیچاره از این پوچی

که هر روز تکرار میشود با آهنگ فکر ما

بس است دیگر

هجویات من نمیتواند تکرار را زیر و رو سازند...

با این حرف ها نه باران امید میبارد

نه ساز باد می آید

نه رنگ  حرفها و فکر ها سبز و آبی خواهند شد..

و نه فریاد سکوت آدمها

دل نشین خواهد شد.

بگذریم...تکرار هم شاید زیباست.

 

دلم حس تنهایی میخواهد...

آمده ام تا با تو وداع کنم هرچند برای مدتی کوتاه...

من از این پس دنیا را با همه ی زشتی هایش با چشمان خود میبینم.

تمام سختی ها را تنها با قدم های خود میپیمایم.

همه چیز را با دستان خود لمس میکنم حتی خار را.

من از این پس به شانه های تو نیاز ندارم.سرم را بالا میگیرم وبه لذت تنهایی می اندیشم.

باران را بدون وجود چتری که همیشه به همراه داری احساس میکنم.

من وتنهاییم دست در دست هم میرویم تا از تو دور شویم.از صدایت،شعر هایت و مهربانیهایت...

وقتی تو نیستی مطمئن هستم هر آن چه مینویسم تنها برای من است.فقط من و دلتنگی هایم...

راستش با وجود تو هیچ بهانه ای برای گریه ندارم.من دلم لک زده برای خالی شدن از هر احساسی حتی حس بودنت....

خوبی هایت مرا آزار میدهد.میخواهم کمی بد بودن را تجربه کنم.

0

0

0

من میخواهم رها شوم ولی میدانم که ممکن نیست.چون حتی بدی هم در مقابل خوبی ها و مهربانیهایت سرخم میکند.

هیچ وقت نمیتوانم این همه عشق را درک کنم.عشقی که تو را وادار  میسازد پناه باشی.پناه کسی که حتی فکر کردن به یک لحظه نبودنت او را نابود میسازد....میخواهم از تو بگریزم تا آرامش را احساس کنی ولی آن قدر رشته ی محبتت را محکم به دلم پیوند دادی  که توانایی گریختن ندارم.

مهربانم مرا به خاطر همه ی بدی هایم ببخش چرا که نمیتوانم مانند تو  دلی به وسعت دریا و مملوء از عشق وزیبایی داشته باشم.

 

سلام دوستای عزیزم.دلم لک زده که بیام و آپ های قشنگتونو بخونم وجواب نظراتونو بدم.ولی باور نمیکنید اگه بگم انقدر سرم شلوغ شده که حد ندار.تازه قراره برم مشهد.ولی قول میدم زود بیام و به همتون سر بزنم.

زود زود برمیگردم.از این که نتونستم بیام وبهتون سر بزنم واقعا شرمنده ام!!!!!!!!!!